تبلیغات
یآسِمان - اون دوست داره ببخشه

یآسِمان

سیر_نمیشوم_ز_تو

از معلم دوم ابتداییم متنفرم.

اون موقع ها خیلی دوسش داشتم. حتی معلم محبوبم بود. بچه بودم دیگه. شاگرد اول کلاس بودم و معلمم باهام خوب بود پس منم خوب بودم باهاش.
ولی الان بعد از گذشت سال ها میفهمم چه لطمه ی بزرگی به روحیه ی یه بچه ی هشت ساله زده با حرفاش، با مغز پوسیده ش، عقاید احمقانه ش که به زور تو کله ی بچه ها فرو میکرد.
معلم احمقی که کوچیکترین شناختی از روح و روان آسیب پذیر بچه ها نداشت. معلمی که در آستانه ی بازنشستگی بود. ولی هنوز نمیفهمید که یه جمله ی نسنجیده ی اون میتونه تا هفته ها ذهن یه بچه به اون سن و سال رو آشفته کنه. جمله ای که حتی ممکنه فرداش ازش بپرسی یادش نیاد که اونو گفته اصلا. ولی هنوزم بعد از این همه سال تو ذهن من مونده و باعث تنفرم بوده و هست و خواهد بود.

حجاب.
بهش اعتقاد ندارم و مقید نیستم.
به کسانی که بهش اعتقاد دارن احترام میذارم. ولی تا جایی که این عقیده صرفا عقیده ی شخصی خودشون باشه و نخوان منو مطابق با عقیده ی خودشون، به چیزی که بهش معتقد نیستم به زور مقید کنن. اون موقع س که دیگه کوچیکترین احترامی برای اون شخص قاعل نخواهم بود و احترامم به آسونی میتونه به تنفر تبدیل بشه حتی.
در خانواده ای بزرگ شدم که این مسأله خیلی در بین جمع های فامیلی رعایت نمیشه. ینی مثلا من هیچ وخ جلوی پسر خاله م یا شوهرخالم یا شوهر عمه ی مامانم با مانتو و روسری نمیشینم :|

یه دختربچه ی هشت ساله، که تو چنین محیطی بزرگ شده ؛
و هنوز درک کاملی از زندگی، خدا، دین،.... و این قبیل مفاهیم نداره. چیزایی که از طریق خانواده، معلم، کتاب های درسی،... وارد ذهنش میشن، جزو اولین تصاویر و مفاهیمی هستن که راجع به خدا تو ذهنش شکل میگیره.

اون وقت یه احمق، یه معلم بیشعور و کم توان ذهنی، سر کلاس به بچه های معصوم هشت ساله میگه :
" پسرعمو، پسرعمه، برادرشوهر،.... اینا نامحرم هستن. اگه جلوی نامحرم روسری نذارین، خدا تو اون دنیا شما رو از موهاتون آویزون میکنه "
:|
و این یکی از اولین تصاویری بود که تو ذهن من از خدا شکل گرفت :|
یه موجود بی رحم و خشن که کوچیکترین انعطافی در مقابل افراد خاطی و گناهکار از خودش بروز نمیده. مجازات میکنه و شکنجه میده.
مهربونیش، عشق بی پایانش نسبت به بنده هاش، بخشندگیش، ... تو ذهنم کمرنگ بود. میدونستم، ولی تو ذهنم کمرنگ بود.
وقتی یه بچه تو اون سن و سال، اولین چیزی که تو ذهنش از خدا نقش میبنده، وعده ی عذاب الهی باشه، چه رابطه ای به جز ترس، میتونه بین اون و خداش شکل بگیره؟
آره شایدم اون معلم به اصطلاح محترم راجب خیلی چیزای دیگه هم حرف زده باشه. شاید هزاران بار از خوبی و مهربونی و بخشش خدا واسمون تعریف کرده باشه.
اما همین که بعد از این همه سال، اون یه جمله ش هنوز تو ذهن من پررنگه، و نه نطق های احتمالیش راجب مهربونی و بخشش خدا، یعنی یه جای کارش میلنگیده.
یعنی واسه یه بچه ی معصوم هشت ساله، حس ترس میتونه اونقدر پررنگ بشه، که همه ی خوبی ها رو پاک کنه از ذهنش. و اون معلم اینو نمیدونست. نمیفهمید. درک نمیکرد. با این حال، معلم بچه ها شده بود. مثل هزاران معلم دیگه ای که این چیزا رو نمیدونن و نمیفهمن، ولی هنوز معلمن...
اون بچه میتونه دچار بحران بشه. یه بحران روحی شدید. که خوشبختانه واسه من مقطعی بود و تو همون سال ها از بین رفت. الان دیگه اون ترس وجود نداره. خدا رو جوری میبینم که به نظرم قشنگ تره. کاری ندارم کی چی میگه. من جوری میبینمش که دلم میخواد.

من دچار بحران شده بودم اون وقتا. دچار تناقض. به سن تکلیف نرسیده بودم ولی نماز میخوندم. اما از روی ترس. بین خوندن و نخوندنش گیر کرده بودم. یه بار، یه روز تمام ذهنم درگیر این بود که بخونم یا نخونم. به شدت آشفته بودم. تا اینکه آخر شب تصمیم گرفتم نماز قضای تمام اون روزمو یه جا بخونم. تند تند چادر سرم کردم و همشو خوندم. بعد مامانم بهم گفت که جهت قبله رو اشتباهی وایساده بودم :| ولی گفت که اشکالی نداره و خدا قبول میکنه. منم خیالم راحت شد :|

اون جمله ی معلمم، تا هفته ها ذهنمو درگیر کرده بود. شبا با ترس میخوابیدم. به خاطر خودم نه. من که بچه بودم و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم! به خاطر مامانم میترسیدم. همونجور که گفتم، حجاب تو جمع خانوادگی ما خیلی رعایت نمیشه. و من همش مامانمو در حالی تصور میکردم که قیامت شده و از موهاش آویزونش کردن و داره درد میکشه. تصویرش هنوز جلوی چشممه :|
همش درگیر این بودم که به مامانم بگم جلوی فامیلامون روسری بذاره. نمیدونم آخرش بهش گفتم یا نه. دقیق یادم نمیاد.
دیگه برام مهم نیست این چیزا. عقاید خشک و پوچی که تو مغزم فرو کرده بودن، دیگه تو ذهنم کوچیکترین جایگاهی نداره.
اما نمیتونم اون معلمو به خاطر عذابی که چندین و چند هفته با یه جمله ی نسنجیده به روح و روانم تحمیل کرده بود ببخشم.


و خدایی که من میشناسم، خدایی که تو ذهنم جوری که برام قشنگ تره میبینمش، آسیبی که به روحیه ی یه بنده ی عزیز هشت ساله ش و چندین و چند هشت ساله ی دیگه رسیده، قطعا براش خیلی مهم تر از مجازات کردن چند تا زن، به خاطر بیرون بودن چند تا تار موشونه...

خدای من دوست نداره مجازات کنه.
اون دوست داره ببخشه..


[ سه شنبه 22 تیر 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین