تبلیغات
یآسِمان - incomplete

یآسِمان

سیر_نمیشوم_ز_تو

وقتی هزار تا چیز داره تو سرت چرخ میزنه و قلبتو تیکه پاره میکنه سخته بخوای شروع کنی از جاییش. سخته بخوای یه شروع خفن و کوبنده داشته باشی که اشک همه رو دراره مثلا. نمیتونی فکرتو جم کنی فقط دلت میخواد تموم شن. تموم شن و برن تا مجبور نباشی بنویسیشون که بتونی به جاش از چیزای قشنگ بنویسی. چیزای قشنگی که دلت میخواد برگردن ولی میدونی برنمیگردن یا چیزای قشنگی که هیچوقت نداشتیشون و میدونی قراره از این به بعدم حسرتش برات بمونه. وقتی میدونی نوشتن قرار نی هیچی از سنگینی بار سنگین مسخره ای که کل هیکلشو انداخته رو زندگیت کم کنه اصن فایده ش چیه. وقتی میدونی نوشتن قرار نیس هیچکدوم از اون خوشگلیاییو که دلت میخواد داشته باشی بهت بده دست و دلت نمیره سمتش حتی وقتی در حال ترکیدنی حتی وقتی هیشکی نیس باهاش حرف بزنی و هرقدر حرف بزنی خسته نشه که از یه جایی به بعد با خودش نگه بابا این چقد احمقه چقد ضعیف و بدبخته که هنوز داره دست و پا میزنه.
ولی میدونم حالاحالاها قراره به دست و پا زدنم ادامه بدم هرچقدم که تماشاچیا تو دلشون بخندن و برن جلو و من بمونم پشت سرشون. هرچقدم پشت سر زندگی جا بمونم میدونم که حالاحالاها قراره دست و پا بزنم.
تو برام خیلی خوب بودی. من دلم غنج میرف از داشتنت. من هنوزم قلبتو همون شکلی میبینم. دقیقا همون شکلی سبز سبز با هاله ی سبز با چیزای خوشگل نارنجی و آبی دورش. من میدونم تو نمیتونی بد باشی. تو هیچ وقت نمیتونی بد باشی که اگه میتونستی من هیچ وقت عاشقت نمیشدم. من خودمو میشناسم همین باعث میشه تو رو بشناسم. واسه همین خیلی دردم میگیره وقتی میبینم دیگه نمیتونم بشناسمت. میدونم هزار بار بهت گفتم اینو ولی واقعا دردم میگیره وقتی دیگه نمیتونم بشناسمت وقتی دیگه نمیتونم حس کنم چی تو ذهنت میگذره وقتی با دیدن هر چیزی از خودم میپرسم ینی الان چی داره راجبش تو ذهنش میگذره. من هنوزم میشناسمت ولی دیگه نمیشناسمت. هر دو تا حسو با هم دارم. دوست دارم ولی دیگه نمیتونم دوست داشته..... نه به هر حال من دوست دارم. مسخره بازی درنیاوردم که متنم خفن و احساسی بشه مثلا. واقعا داشتم اون جمله رو تایپ میکردم ولی تهش دیدم نمیتونم بگمش. چون دروغه. تمام اون دلایلی که باعث شدن من اون موقع عاشقت بشم هنوزم همون جان هنوز وجود دارن. ولی نمیتونن نجاتمون بدن و قسمت دردناکش همینجاس چون من دیگه نمیتونم بشناسمت. تو قلبت پاکه، تو هیچوقت دروغ نمیگی، تو واقعا منو دوست داری و اینا دیگه تنها چیزایی ان که در موردت میتونم ازشون مطمئن باشم و تنها حقایقی ان که میتونم بهشون چنگ بزنم. واسه همین من میشناسمت ولی دیگه نمیتونم بشناسمت. اگه همینا وجود نداشتن شاید همه چی واسه جفتمون آسون تر میشد. مثلا اگه میرفتی بهم خیانت میکردی چون من چاقم یا دورم یا فرق دارم، یا اگه بهم میگفتی تمام این مدت داشتی برام نقش بازی میکردی تا یکی که قبل من عاشقش بودی رو فراموش کنی. آسون تر میشد. میتونستم راحت بذارم برم و با خودم بگم آدم نبود. عوضی بود. دروغی بود. ولی وقتی همه ی دلایلی که باعث شدن عاشقت بشم هنوز وجود داشته باشن ینی تو راستکی هستی ینی دیگه نمیتونم راحت بذارم برم. ولی دیگه نمیتونم بمونم چون نمیشناسمت. چون داری راهو اشتباهی میری. چون تو یه راهی قدم گذاشتی که تهش همش تاریکیه همش ظلماته همش ظلمه و من به این باور دارم که تو داری اشتباهی میری ولی نمیتونم تصور کنم که تا کجا. تو یهویی راهتو کج کردی رفتی یه سمتی که من حتی تو خوابمم نمیتونستم خوابشو ببینم. تقصیر توعه که من دیگه نمیتونم بشناسمت که هر روز که فکر میکنم یه قدم به درک کردنت نزدیک شدم با یه سورپرایز جدید قلبمو میشکنی. آره قلبمو میشکنه چون نمیتونم ببینم انقد در اشتباه باشی وقتی میدونم میشناسمت. نمیتونم ببینم باورای چندین و چند ساله م نسبت بهت یهو دارن میرن زیر سوال در حالی که هنوز باور دارم تو یه آدم خوبی هستی که من عاشقش شدم و هنوزم اون آدم خوبه وجود داره. خیلی سخته ببینی آدم خوبه ای که دوسش داری یهو راهشو کج کنه سمت سیاهی ای که تمام عمرت بیزار بودی ازش. من دلم میخواد تو برگردی و همه چی مث قبل شه که دوباره بتونم بشناسمت. دیگه نمیخوام سورپرایز شم. میخوام سورپرایز شم ولی سورپرایز خوب. یه عالمه سورپرایز خوب میتونس تو آینده مون باشه. میتونستیم کلی ذوق کنیم واسه سورپرایزای خوب. یا واسه چیزای خوب و قشنگی که سورپرایز نبودن چون من میشناسمت و وقتی کسی رو بلد باشی به خاطر چیزای خوب و قشنگش سورپرایز نمیشی ولی میتونی به خاطر اون چیزا عاشقش باشی همش. ما کلی برنامه چیدیم که کلی چیز با هم تجربه کنیم. ولی الان تنها برنامه هایی که میتونم بهش فکر کنم راهاییه که بتونم خودمونو از این مخمصه بیارم بیرون. تمام برنامه هایی که میتونم بهش فکر کنم نقشه ی جنگ توش داره. جنگیدن واسه این که خودمونو از این مخمصه بیارم بیرون ولی تهش به این میرسم که نمیتونم این کارو بکنم. پس برنامه دوباره عوض میشه. اولش اینه که "بعد عید ببینمت با هم رو در رو حرف بزنیم شاید تونستیم درستش کنیم" بعد میبینم بعد عید قدرت روبرو شدن باهاشو ندارم. در واقع نمیدونم اصن یه روزی میتونم قدرت مقابله باهاشو داشته باشم یا نه. "جوابشو نمیدم. بالاخره خودش مجبور میشه پیام بده که از بلاتکلیفی دراد. جوابشو نمیدم تا خودش تصمیم بگیره" - "من میدونم که ما نمیتونیم با هم ادامه بدیم" این یکی در واقع برنامه نمیشه گف بهش. فقط یه حقیقتیه که وقتی بش میرسم مغزم قفل میکنه پس دیگه نمیتونم براش برنامه بچینم. قدرت روبرو شدن ندارم. قدرتشو ندارم. "بعد عید بیاد فقط ببینمش. حرف نزنیم. فراموش کنیم همه چیو. فقط همو بیینیم. امروز 13 اسفنده. تا 13 اسفند سال دیگه به هیچی فکر نمیکنم. به هیچی هیچی. هیچ تصمیمی نمیگیرم. تا 13 اسفند سال دیگه صبر میکنم. همون موقع تصمیم میگیرم"
ولی میدونم چه یه سال بشه چه ده سال چه بیست سال، فکر نمیکنم من بتونم هیچ وقت این تصمیمو بگیرم. شاید یه روزی هم بتونم ولی نمیخوام. برام مهم نیس که مثلا من اول تموم کنم که غرورمو حفظ کنم یا من برنده بشم و از این چیزا. میدونم این تموم شدن هیچ برنده ای نداره. غرور؟ رابطه ی ما هیچ وقت اینجوری نبود. اصن خنده م میگیره وقتی بهش فکر میکنم که به خاطر "حفظ غرور" بخوام تو تموم کردن جلو بزنم ازت. این من و توییم. من و تو بینمون این حرفا نبود و نیست حتی اگه همه چی بخواد تموم بشه.
همش بهم میگفتی از وقتی با من بودی فهمیدی همه ی آدمای قبلی ای که تو زندگیت بودن اشتباهی بودن. و من الان همش دارم به این فکر میکنم که وقتی تموم بشه و بعد من یکی بیاد قراره به اون بگی من اشتباهی بودم. از این که اشتباهی زندگیت باشم دردم میاد. خیلی دردم میاد چون میدونم من اشتباهی نیستم. تو یهویی خواستی راهتو عوض کنی و از راه من اونقد دور شی که دستمون به هم نرسه. من اشتباهی نیستم. منصفانه نیس. انصاف نیس به من بگی اشتباهی وقتی خودت یه جوری بهم شوک وارد کردی که جاش هنوز درد میکنه و میکنه و خواهدکرد. که نمیتونم بشناسمت دیگه. تو نمیتونی تصور کنی چه شوک بدی بهم وارد کردی هیچ وقت نمیتونی هرچقدرم تکرارش کنم این حرفو.
من دلم نمیخواد این تصمیمو بگیرم. من دلم نمیخواد گیرنده ی تصمیم باشم. این حقمه که بعد این همه سختی ای که یهویی انداختی تو زندگیم نخوام قسمت سختشو انجام بدم.
تو برام خیلی واقعی بودی واقعی تر از همه ی چیزایی که تجربه کردم. من دلم نمیخواد این تصمیمو بگیرم حتی اگه هزار تا سیزده اسفند بگذره. حتی اگه تا ابد فرار کنم.
نمیدونم اگه لینک پستمو بهت ندم میای اینجا رو بخونی یا نه. نمیدونم میخوام لینکشو بهت بدم یا بذارم بگذره شاید یه روزی بیای بخونیش. نمیدونم میخوام چیکار کنم.
با تمام وجودم از محمد احمدزاده متنفرم.
فیلم the lake house رو ببین.
تولدت مبارک.


[ پنجشنبه 17 اسفند 1396 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین