تبلیغات
یآسِمان - تو آبی ترین نارنجی منی ...

یآسِمان

سیر_نمیشوم_ز_تو

دلم تنگ شده بود.
با اینکه معماری تقریبا همون چیزیه که میخوام، با اینکه حتی بوی چسب یک دو سه هم مستم میکنه ( :| ) ، ولی دیگه از این آشفته بازاری که تو خونه راه انداخته بودم خسته بودم. دیگه بوی چسب نمیاد و تو میلی متر به میلی متر اتاقم خرده های خلال دندون و مقوا و چسب کاغذی و بالسا و فوم برد نریخته و وقتی از اتاقم خارج میشم مجبور نیستم پنج شیش تیکه چسبو از کف پام جدا کنم :| هر چقدرم بیکاری کسل کننده باشه و هرچقدرم عاشق کاری که انجام میدی باشی بازم بیکاری خیلی خوبه :)))) با اختلاف :))
دلم واسه اینجا و واسه چرت و پرت نوشتن تا آخرین نفس  (:دی) و واسه اون تابلوی قلب سبز کوچولو* که از پشت تمام چرت و پرتای دو نفرمون برام بوس میفرسته :)) تنگ شده بود.
بیکاری با اختلاف بهتر از هر چیزیه. چون آدمو از این قبیل دلتنگی ها خلاص میکنه لااقل :/


*ترم 1 ، بیان معماری 1 ، چند تا تمرین رنگ داشتیم.
یکی از اونا به این شرح بود که یه مقوای 15 در 30 برمبداری دو تا طولشو به ده قسمت و دو تا عرضشو به پنج قسمت تقسیم میکنی و اون بخشا رو هرجور دلت میخواد با هر مدل خطی دلت میخواد (صاف یا منحنی) به هم وصل میکنی جوری که از هر دو تا نقطه یه خط بگذره. بعد هر کدوم از بخش های ایجاد شده رو با گواش یه رنگ میکنی، جوری که در نهایت خطوط و رنگ بندی اثر خلق شده، حست به یکی از افرادی که میشناسی رو بیان کنه. نفرت، خشم، عشق، احترام، یا ترکیبشون یا هر چی...
اواخر پاییز سال پیش بود فکر کنم. یاسینو دوست داشتم ولی نمیدونست هنوز. خب در این حالت به جز اون کی میتونست تو اولین لحظه بیاد تو دهنم واسه این تمرین؟ :))
عکس پروفایل جدیدش که عاشقش بودم :)) لباسش... برگای پاییزی...
ترکیب آبی و نارنجی ترکیب رنگ مورد علاقه ی منه و به شدت دیوونه م میکنه :| :دی
جدا از خود یاسین که به تنهایی واسه دیوونه کردنم کافی بود :| -_-
از اون به بعد، عشق واسم ترکیبی از قشنگ ترین آبی ها و نارنجی های دنیا شد. و هنوزم همون رنگیه.
با یه قلب مهربون سبز و همیشه سبز... درست وسطش :))
و اینجوری بود که این تابلوی قلب سبز کوچولوی احاطه شده با بهتربن آبی ها و نارنجی های دنیا، به دست شقا خلق شد :))
و عکسش برای صاحبش فرستاده شد. 
و صاحب خنگش برداشت کاملا دوستانه ای از این تابلو داشت و چون خنگ بود (:دی) تا بعدهایی که خودم بهش گفتم دوسش دارم (-_-) ، نفهمید منظورمو.


و بعدها که فهمید، یک روز گفت میشه تابلو رو بدی بهم؟
و منم که مریض نیستم بگم نه :)) خودمم قصدم همین بود اصن.
براش با چوب بالسا یه قاب درست کردم. و اون دایره های رنگی چوبی رو روش چسبوندم. دایره های رنگی ای که هر کی منو بشناسه با دیدنشون محاله من اولین چیزی نباشم که میاد تو ذهنش :))
صاحب تابلو اومد. دیدمش. 
بوسه ها و بغل های مستتر در رنگ های تابلو، حضورا به صاحبش تقدیم شد :| :))
ولی نشد خودِ تابلو رو بدم به صاحبش. چون هیچ توضیحی وجود نداشت که این تابلو از کجا اومده. توضیح برای کی؟! برای مامان صاحبش :)))
پس اگه بهش میدادمش مجبور بود قایمش کنه. اما هر چیز قایم شونده ای روزی پیدا میشه پس فعلا دست من باشه جاش امن تره :|
و در نتیجه اون تابلو هنوز دست منه :| و خواهد بود همچنان :| :))



+ و چه گزینه ای بهتر از بهترین و زیباترین آبی ها و نارنجی ها و سبزها و همیشه سبزهای دنیا، برای بک گراند عاشقانه ترین عشق دنیا؟

:)


[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین